و گفت اشکال نداره انتقال جنین فریز خیلی بهتره و این دفعه برات قبل انتقال هیستروسکوپی انجام میدم و خراش آندومتر هم میدم تا شانس لانه گزینی دو برابر بشه فعلا برو تا بدنت استراحت کنه و بعد بیا تا برات انجام بدم.
و منم با چشم های گریون و دست و جیب خالی و کور سویی امید راهی شهرم شدم .
در این مدتم توی هر سیکلم در انتظار معجزه خداوند بودم که شاید خداوند طبیعی به من فرزندی بده ولی هر سیکل از سیکل بعدی زودتر میرسید بدون هیچ معجزه ای.
بعد از هفت ماه از همسرم خواستم که بریم سراغ هیستروسکوپی و جنین های باقی مونده. ولی راضی نشد گفت من نمی خوام به خاطر بچه بدنت رو از بین ببری میریم از پرورشگاه بچه میاریم و بزرگ میکنیم . ولی دل من راضی نبود .
یه دو ماهی به همین منوال گذشت تا بالاخره راضی شد بهش گفتم بزار این آخرین شانسمونم امتحان کنیم شاید جواب داد.
بالاخره توی مهرماه سال 94 رفتم و دکترم برام عمل هیستروسکوپی رو انجام داد و از عمل هم راضی بود و قرار بر این شد که توی پریودی بعدیم برم برای انتقال جنین که دقیقا همزمان شد با تاسوعا و عاشورای همون سال و اینبار برای من مشهد حال و هوای حسینی داشت.
گذر زندگی...ما را در سایت گذر زندگی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 24