
خدا بخیر کنه فکر کنم دیگه آخرهایم هست. 
یه بارش روزی بود که مهمون داشتم و موقعی که قابلمه برنج ها رو می خواستم آبکشی کنم ته قابلمه خورد به لبه سینک ظرفشویی و چیزی نمونده بود همه آبجوشها بریزه روم ولی شانس آوردم به سمت سینک ریخت.
دفعه دوم دقیقا فردای همون روز ساعت 9 شب وقتی داشتم از خیابون رد میشدم دیدم یه ماشینی ازم دوره به وسط خیابون که رسیدم صدای موتور رو شنیدم ولی نوری در کار نبود .
یه دفعه سرو کله یه موتور سیکلت چراغ خاموش پیدا شد شانس آوردم توی لاین مخالف ماشین نبود و با قدمهای بلند تر رفتم توی اون لاین وگرنه چیزی نمونده بود بهم بزنه موتور سیکلت .
خلاصه بگم که عزائیل بدجوری در کمینم بود 
پی نوشت: البته این پست مربوط به اسفند ماه سال 95 هست
گذر زندگی...